|
خُ دایا! از تو برای همسایه مان که نان ما ربود ,نان! برای یارانی که دل ما را شکستند ,مهربانی! برای عزیزانی که روح ما را آزردند ,بخشش! و برای خویشتن خویش آگاهی ,عشق ,عشق و عشق می طلبیم. آمین! (بر گرفته از کتاب لطفا گوسفند نباشید) عجب تکلیف بی نهایتی است دوست داشتن! وقتی که دیگر نبود , من به بودنش نیازمند شد وقتی که دیگررفت , من به انتظار آمدنش نشستم وقتی که دیگر نمی توانست مرا دوست بدارد من او را دوست داشتم وقتی اوتمام کرد من شروع شدم وقتی او تمام شد من آغاز شدم و چه سخت است تنها متولد شدن مثل تنها زندگی کردن مثل تنها مردن. (علی شریعتی ) سلام ! و این هم شعرم که منتظر نقد شماست . گر خطا گفتم اصلاحش تو کن..... بن بست از قصه های نیمه تمامت کلا فه ام از خنده های لعنتیَت توی بغض من من مثل یک کلاغ به آخر رسیده ام قلبم به نام عشق فرو رفته در لجن از دست های کوچک من خسته ای ,چرا؟! کابوس روح من شده تحقیر هر دمت از پشت ِ بوقِ ممتدِ گوشیت رد شدم اشکی نمانده بود ولی گریه کردمت حالم کمی بد است سرم تیر می کشد دارد به من نبودِ تو تأثیر می کند دستی کثیف توی دلم را به هم زده افکار تازه ای به سرم گیر می کند: تصویر یک طناب به من تاب می خورد یک بسته قرصِ حل شده افتاده در سرم تیغی بدون نصفه صدا می کند مرا دراین جهان بی سر و ته فکر یک درم!
دوباره شیشه ی قلبش چه بد ترک برداشت تمام خاطره هایش پر از کپک بودند پری کوچک روحش به خود خوری افتاد سفید ثانیه هایش کثیف و لک بودند درام زندگیش تلخ و رقت آور بود به انتهای رسالت رسید و شب خندید شبیه آدم مستی تلو تلو می خورد ویار مرگ هوس شد به خاطرش چسبید ترانه ی کمکم کن... وطعم شور یه اشک صدای زوزه ی ماشین و درد یک برخورد کسی کشید علامت کنار یک اسمو نوشت زیر علامت :(( ونسترن هم مرد))!
اگر روزی خ دا جهان را آغاز کرده است ,مسلما آن روز ,این نوروز بوده است . (( دکتر علی شریعتی )) سلام عیدتون مبارک .امیدوارتون سال خوبی پیش روداشته باشین. سالی که گذشت برای من خوب نبود,غروباش خیلی دلگیر بود و آدماش خیلی نا مهربون. از سال ۸۷ فقط چند تا خاطره ی بد برام موند و چند تا کار نیمه کاره...
درآغوش حلقه های دود می لرزد بدن متشنجش شبیه یک ماهی صدای خسته ای درضبط صوت می خواند: ((هوای خانه چه دلگیر می شود گاهی ))... هجوم حس تهوع به بدترین شکلش دوباره مشت شدیدی به سینه ی دیوار چه بی ثمر سپری شد تمام زندگی اش برای مردن و رفتن مصمم ست اینبار سرش میان دو دستش کلافه می گرید به انتهای سقوطش به قعر تنهایی به فلسفه ی خلقتش که مبهم ماند به چند بسته ی قرصی که پرشد ازخالی
دل آسمون پر از شکایته داره هق هق میکنه یه ساعته میخوام آرومش کنم گوش نمیده دیگه از عالم و آدم بریده تنها همدمم همین آسمونه مثل مادرم با من مهربونه روزو شب زل می زنیم به همدیگه گوش میدم به قصه هایی که می گه ولی امروز آسمون حالش بده نورخورشید تو نگاهش بی رده بی صدا کز می کنم رو سنگ قبر گوش می دم به هق هقاش بادل صبر می گه بَسَمه چقدر ازاین بالا خیره شم به کار زشت آدما خدا می دونه چقدر دلم شکست وقتی مردی,مردی روگلوله بست بچه ای تلف شده روی زمین جرمش گشنگی بوده فقط همین صدای ناله ی دختری میاد می دونی مرگشواز خدا میخواد زنی خودفروشی کرد برای نون بعدش از شدت شرم زد به جنون تیغو برداشتوکشید روی رگش تا دیگه یادش نیاد کار بدش آسمون خسته شد وچشماشو بست شب شد و سیاهی رو دنیا نشست منم آروم می خوابم تو خاک گور گونه هام خیس شده از اشکای شور.
|